تبليغاتX
روزنه

 

کاش می شد فقط هر وقت که دلمون می گیره پیش خدا نریم و شکایت نکنیم.

کاش می شد فقط وقتی ناراحتیم از دنیاش بد نگیم.

کاش می شد وقتی که خوشحالیم فقط برای یک بار بهش چشمک بزنیم.

کاش می شد وقتی که داریم اشک ذوق می ریزیم، سرمون رو به آسمون بگیریم و فقط یک لبخند کوچیک بزنیم.

کاش می شد یادمون باشه که خدا همیشه هست

هر ثانیه

هر دقیقه

هر ساعت

هستش و داره بهمون نگاه می کنه

کاش دیگه از درد و خستگی هامون براش نگیم

کاش که عاشقش باشیم و فقط براش بخندیم

اونم همین رو دوست داره

لبخند بنده هاشو.

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت 5 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 
 

زندگی بالا داره ... پایین داره...

گاهی روی دنده راست می افته و گاهی روی چپ...

گاهی گل میزنی ... گاهی گل می خوری ...

گاهی خوبی ... گاهی بدی ...

آخه نه تو درختی نه من ....

نمیشه مثل درختا چندین سال یک جا بایستی و فقط ابراز حیات کنی. میگن حتی درختا هم حس دارن...

دیگه چه برسه به ما که آدمیم !!!

واسه آدمایی که درخت وار نمی تونن زندگی کنن ... گاهی زندگی رو به سر بالایی میره گاهی رو به سرپایینی !!!

گاهی شیرینه ... گاهی تلخ ... گاهی گزنده ... گاه نوازنده ...

این همه تغیر و تحول تویه زندگی ... مگه میشه که روی حس من و تو اثر نذاره ؟

اگه بگی نه ... می فهمم درختی ... یا خودتو به درخت بودن زدی ...

نمیشه که همیشه ی خدا خوشحال و خندان و شاد و سرزنده و باحال و با نشاط  باشی!!!

تو که درخت نیستی !!! حس داری ... ممکنه گاهی هم افسرده بشی ... گاهی دلتنگ و بی قرار بشی ...

گاهی حتی از مرز ناامیدی هم رد بشی و ...بزنی به سیم آخر !!!

اما فرق تو و من و درخت ... فقط اینجا توی حس و حالمون نیست... بلکه توی قدرت اراده و تغییر دادن شرایط بد به خوبه ...

مهم نیست اگه گاهی سر به زیر میشی و فقط سایه ها رو می بینی...

مهم اینه که میدونی که می تونی دوباره سرت رو بالا بگیری و خورشید رو تماشا کنی ! تماشای خورشید این موقع ها خیلی لذت بخشه.

انگار که خودت خورشید رو آفریدی! اگه لشگر غم به سراغت اومد یاد من باش ... یاد درخت ... یاد آدم بودن !!! زیاد سخت نگیر !!! همیشه ... عین قانونه ... جز این هم نیست ... گاهی خوبه گاهی بد ! آخه نه من درختم نه تو !!!                         

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

الان داشتم متنی از زنده یاد حسین پناهی می خوندم که برام جالب بود.بدون هیچ تحلیل مثبت یا منفی متن رو میذارم تو وبلاگ تا شما هم بخونید:

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی ار پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم،پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم،

ولی از روزگار می ترسم!

 

+ نوشته شده در  87/06/04ساعت 1 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی كرد چون امروز اطاعتش نكردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبودیم .
چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله كردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می كرد چرا كه ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ كردیم.
چی می شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم آنرا بخوانیم .
چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم .
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش كردیم.
و چی می شد اگه...
و چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟!!

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم..

خدا گفت: پس میخواهیی با من گفتگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید؟

خدا لبخند زد : وقت من ابدی است...

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهیی بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد...

این که انها  از بودن در دوران کودکی ملول مشوند

عجله دارن که بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند..

این که سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول میکنند

. و بعد پولهایشان را  خرج حفظ سلامتی میکنند

اینکه با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

زمان حال فراموششان میشود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال

اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم.......

به عنوان خالق انسان ها . میخواهید انسانها از زندگی چه درسهایی را یاد بگیرند؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد..

یاد بگیرن که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما میتوان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرن که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرن که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم .

و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن . بخشش یاد بگیرن.

یاد بگیرن کسانی هستند که آنها را  عمیقا دوست دارند

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند  و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یاد بگیرن که من اینجا هستم.

همیشه........

 

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

 

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

                                                                   او جانشین همه نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و

                                                                از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من ، هستی

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 1 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود.

 

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 0 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

تا تواني رفع غم از چهره ي غمناک کن

 

در جهان گرياندن آسان است

 

اشکي پاک کن.

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 0 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 
آدمی دو قلب دارد !

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند .
+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 1 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

اگه یه روز یه نفر ازت انتقاد کرد بدون که اون فرد منظورش فقط اون مورد خاص بوده نه کل شخصیت و هویت فردی تو. پس انتقاد پذیر باش و در موردش فکر کن.

اگه یه روز یه نفر بهت گفت دوستت داره بدون که اون لحظه با بیشترین احساسش دوستت داشته و این جمله هیچ تضمینی نیست که تا آخر دنیا هم همون حس رو داشته باشه.

اگه یه روز حس کردی که رو قله ها هستی و بهترین تصمیم ها رو گرفتی و بهترین ها رو انتخاب کردی به خودت یادآوری کن که در آدم ها، هیچ چیز پایدار نیست و ممکنه که یه روز از دستش بدی و با این طرز فکر اگه از دستش بدی زیاد بی تابی نمیکنی.

اگه یه روز با خودت خلوت کردی و با مرور اشتباهاتت از دست خودت عصبانی شدی، بجای این که خودت یا دیگران رو سرزنش کنی، سعی کن که در آینده با درس گرفتن از اشتباهات گذشته بهتر از قبل باشی.

اگه یه روز با یک نفر قهر کردی و تو دلت کینه اش رو نگه داشتی بدون که داری روح کودکی ات رو میکشی و اون وقت میشی یه آدم بزرگ بدون گذشت!

اگه یه روز احساست رو با کسی قسمت کردی و اون از تو نپذیرفت بدون که اشکال از هیچ کدوم تون نیست و فقط دلیلش اینه که هم بازی های خوبی برای هم نبودین ، به همین سادگی.

گاهی وقت ها خودت رو ببر پارک و بی بهونه بالا و پایین بپر، توپ بازی کن، هیچ اتفاقی رو اون قدر جدی نگیر که به روحت آسیب بزنه.

اگه بخواهی زندگی رو مثل یه بازی نگاه کنی، یه بازی که مثل

دوران کودکی، برد و باخت مهم نبود فقط دوستی های بین مون مهم بود روزهای قشنگ تری رو تجربه می کنی.
+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 3 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

 

خدایا قدرتم را دوچندان کن

نه در بازوانم

قلبم را قدرتی بخش

تا ناملایمات زندگی را آسان تر تحمل کنم

تا بدانم عشق چیست

و چگونه عشق بورزم

خدایا قدرتم را فزونی بخش

نه چشم هایم را و نه زبانم را

بلکه فکر و اندیشه ام را

تا بدانم کیستم و چیستم

تا از دوش ناتوانی باری برگیرم

تا دست سردی را گرمی بخشم

تا دردمندی را آسوده سازم

خدایا قدرتم را افزون کن

نه در گستاخی و نه در گزافه گویی

بلکه روحم را

تا بدانم انسانیت چیست و کجاست

تا بدانم کوتاه ترین راه برای انسان شدن و انسان ماندن چیست

خدایا کمکم کن

من تمنای قدرت دارم.

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 0 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

 

 اول از همه برایت آرزوی می کنم که عاشق شوی، و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهایی ات ، نفرت از کسی نیابی، آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، از جمله دوستان بد و ناپایدار... ، برخی دوست و برخی دوستدار... ، که دسته کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است ، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی... نه کم و نه زیاد... درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد..، تا که زیاده به خود مغرور نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری.... ، تا در لحظات سخت ، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند .. ، چون این کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند... ، و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل رسیده نشوی... ، چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر میدهد... ، چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت...، به رایگان...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ... هرچند خرد بوده باشد... و با روییدنش همراه شوی ، تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی... و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : "این مال من است" ، فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان ، اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی ، و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ، که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانی تا از نو آغاز کنی....

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

                                                                                                          

                                                                                                                     "ویکتور هوگو"

 

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 0 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 
هیچ چیز در دنیا ارزش ناراحت شدن را ندارد، اگر باور نداری این مطلب را بخوان!!! چرا ناراحتی؟ ممکن است هرروز فقط با دو حالت روبرو شوی وقتی که حالت خوبه یا وقتی که مریض هستی. اگر حالت خوب باشد که موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما وقتی مریض هستی، باز با دوحالت روبرو می شوی ، حالت اول وقتی است که در حال خوب شدن هستی و حالت دوم وقتی است که داری از دنیا میروی!!! اگر حالت رو به بهبودی است که موردی برای ناراحتی وجود ندارد، اما اگر در حال مردن هستی، باز هم با دو حالت روبرو می شوی یا به بهشت میروی یا به جهنم. اگر به بهشت بروی که موردی برای ناراحتی وجود ندارد اما اگر به جهنم بروی، آنجا دوستان زیادی در انتظارت هستند که حتی وقت نمی کنی برای آنها دست تکان بدهی!!! بنابراین اصلا وقت زیادی نخواهی داشت که بخواهی ناراحت باشی. پس همیشه شاد باشو بخند.
+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 1 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 0 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

روح خدا که در ما حضور دارد، می تواند مثل یک پرده سینما توصیف شود. روی این پرده حوادث زیادی اتفاق می افتد- مردم عاشق می شوند، جدا می شوند، گنج می یابند، کشورهای دوردست را کشف می کنند.

مهم نیست که چه فیلمی پخش می شود.صحنه همیشه همان است.مهم نیست که اشکی یا خونی ریخته شود- چون هیچ چیز نمی تواند سفیدی پرده سینما را لکه دار کند.

درست مثل پرده سینما ، خدا هم آنجاست ، پشت مشکلات و لذت های زندگی هر کس .وقتی فیلم به پایان برسد او را می بینیم .

 

                                                                                                                       " پائولو کوئلیو "
+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 


+ نوشته شده در  86/12/19ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

 

با سلام خدمت دوستان خوبم.این هم یک کد جاوا برای نمایش متن دلخواه شما به دنبال موس.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

<!-- START OF Mouse Cursor Text Trailer DHTML -->


<!-- SUMMARY BRIEF

 This DHTML script will make a text message follow
 your cursor around the screen. You can change the
 message to say whatever you want.

 You can change the font face, color and size in
 the .trailersytle tag below. You can change the message
 in the javascript below that. Just look for the
 comment that says "Insert your personal message below."

-->


<!-- Put this portion of the script inside of your <HEAD> tag -->


<style>
.trailerstyle {
 position: absolute;
 visibility: visible;
 top: -50px;
 font-size: 12px;
 font-family: Arial,Helvetica,Verdana;
       font-weight: bold;
 color: #000000;
}
</style>

<script>
<!--

var x,y
var step=20
var flag=0

// Insert your personal message below.
// Important: Do NOT remove the space at the end of the sentence!!!

var message=" www.1rozaneh.com "
message=message.split("")

var xpos=new Array()
for (i=0;i<=message.length-1;i++) {
 xpos[i]=-50
}

var ypos=new Array()
for (i=0;i<=message.length-1;i++) {
 ypos[i]=-50
}

function handlerMM(e){
 x = (document.layers) ? e.pageX : document.body.scrollLeft+event.clientX
 y = (document.layers) ? e.pageY : document.body.scrollTop+event.clientY
 flag=1
}

function mousetrailer() {
 if (flag==1 && document.all) {
     for (i=message.length-1; i>=1; i--) {
      xpos[i]=xpos[i-1]+step
   ypos[i]=ypos[i-1]
     }
  xpos[0]=x+step
  ypos[0]=y
 
  for (i=0; i<message.length-1; i++) {
      var thisspan = eval("span"+(i)+".style")
      thisspan.posLeft=xpos[i]
   thisspan.posTop=ypos[i]
     }
 }
 
 else if (flag==1 && document.layers) {
     for (i=message.length-1; i>=1; i--) {
      xpos[i]=xpos[i-1]+step
   ypos[i]=ypos[i-1]
     }
  xpos[0]=x+step
  ypos[0]=y
 
  for (i=0; i<message.length-1; i++) {
      var thisspan = eval("document.span"+i)
      thisspan.left=xpos[i]
   thisspan.top=ypos[i]
     }
 }
  var timer=setTimeout("mousetrailer()",30)
}

//-->
</script>


<!-- Put this code inside of your <BODY> tag. -->


<script>
<!--

for (i=0;i<=message.length-1;i++) {
    document.write("<span id='span"+i+"' class='trailerstyle'>")
 document.write(message[i])
    document.write("</span>")
}

if (document.layers){
 document.captureEvents(Event.MOUSEMOVE);
}
document.onmousemove = handlerMM;

//-->
</script>


<!-- Lastly, insert the following into the <BODY> tag, itself, just like the example that follows. -->


example:
<body onLoad="mousetrailer()" style="width:100%;overflow-x:hidden;overflow-y:scroll">


<!-- END OF Mouse Cursor Text Trailer DHTML -->

+ نوشته شده در  86/03/28ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 
با سلام به دوستان خوبم و پوزش به خاطر تاخیر در آپدیت کردن وبلاگ آماده دریافت هر گونه متن های زیبای شما هستم.

                                                                                      با تشکر

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

+ نوشته شده در  84/10/17ساعت 2 قبل از ظهر  توسط rozaneh | 

به یاد آر:

زندگی آهنگی است موزون بین روز و شب،

تابستان و زمستان،

آهنگی ممتد

سکون هرگز!

حرکت و حرکت

هرقدر جهش بالاتر

تجربه ژرفتر

 

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 9 قبل از ظهر  توسط rozaneh |